بی‌تعارف

به نام خدا
بعضی از دغدغه‌ها را می‌توان نوشت. طنز یا جدی، نقد یا معرفی! فعلا فرقی نمی‌کند.
::
صفا و مروه دیده‌ام، گرد حرم دویده‌ام/
هیچ کجا برای من کرب‌و‌بلا نمی‌شود...

پیوندها

وقتی حجم کلمات آن قدر زیاد می‌شود که دیگر درون کلّه‌ام برای همه‌شان جا نیست مثل یک معتاد که بدجور خماری کشیده به دنبال فرصتی برای نوشتن می‌گردم. طبیعتا شما نمی‌توانید حس بنده را در این مثال درست درک کنید چون هیچ‌گاه معتاد نشده‌اید و من هم دقیقا نمیدانم که وقتی موادِ یک معتاد سر زمان مشخص به او نرسد، چه دردی دارد؟! اصلا نویسنده‌ای که حسِّ یک معتاد خمار را درک نکرده بی‌خود می‌کند از این مثال استفاده می‌کند! اما راستش «مشبه به» در اینجا آن رفتاری است که برخاسته از نیاز معتاد برای به دست آوردن موادش است من هم همانطور دنبال فرصت میگردم و وقتی فرصتی گیرم می‌آید آن‌قدر موضوع هست که نمی‌دانم از کدامش و از کجایش بنویسم. و دردم تازه از وقتی بدتر می‌شود که بنویسم و هنوز همان حس را داشته باشم؛ در واقع ننوشتم آنچه را که باید می‌نوشتم. پس من در تشخیص موضوع نوشتن، اشتباه کرده‌ام مثل معتادی که دنبال ذره ای تریاک است  و به او استامینوفن کدئین قالب میکنند!! طبیعتا شما نمی‌توانید درک کنید معتادی را که به تریاک نیاز دارد و استامینوفن خورده است... مادربزرگ مرحومم ماه‌ها به خوردن استامینوفن کدئین اعتیاد پیدا کرده بود و همین کافی بود که میدانست دردش با آن ساکت میشود اما من همچنان از بین موضوعاتی که ذهنم را مشغول کرده دنبال آنی میگردم که با نوشتنش دردم تسکین یابد و شما تا اینجا از خواندن این نوشته پشیمان شده‌ای که چرا وقتت را بیهوده تلف کردی و شاید فقط یک نفر بتواند از میان کلمات آشفته‌ام دردم را پیدا کند که خودش مبتلا به این درد شده و البته یک نفر دیگر؛ که آن هم کسی نیست جز معتادی که عمق این درد را درک کرده است اما حیف که پول ندارد اینترنتش را شارژ کند وگرنه حتما «چگونه درد خماری را ساکت کنم؟» را سرچ می‌کرد و این مطلب را می‌خواند و با من احساس هم‌دردی می‌کرد...

::

پ.ن:

+ بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/ مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست...

+ شاید بعدا این مطلب را حذف کنم مثل معتادی که می‌خواهد گذشته‌اش را پاک کند :|

+ این نوشته به شدت از دارا بودن جملات طولانی رنج می‌برد و نیاز به ویراستاری دارد ولی شاید ارزشش را نداشته باشد :|

نظرات  (۴)

۱۲ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۰۴ حامد رضایی فرد

سلام

 

مجتبی جان بعد خلاصه ی این مطلب رو برام پیامک کن،چون من از تفصیل اش چیزی نفهمیدم.

ممنونم.

پاسخ:
سلام، شرمنده ام که وقتت تلف شد!
دیدی توی این فیلم ها طرف میخواد یه چیزی که تو سرش میگذره رو بنویسه، کاغذ و قلم برمیداره و هی مینویسه و هی کاغذ رو مچاله میکنه و پرتاب میکنه؟!
این پست در حکم یکی از همون برگه های خط خطی شده است! برای به هم زدن سکوت مجلس نیاز بود :/
۱۵ اسفند ۹۳ ، ۱۰:۴۰ چشم چشم دو ابرو
حاجی هر کی نفهمه چی گفتی من فک کنم فهمیدم ...

خودمم مث خودتم ...
پاسخ:
:(
سلام
این حس طبیعی یه نویسنده ی دغدغه منده! اونقدرهام پر بیراه نیست که فکر میکنید.
پاسخ:
سلام
خداکنه اینطور باشه که شما میگید...
۱۶ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۰۲ محمدجواد کرامتی
سلام
مثل شما زیاده...
فراوااان..
پاسخ:
سلام
دردیه واسه خودش...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">