بی‌تعارف

به نام خدا
بعضی از دغدغه‌ها را می‌توان نوشت. طنز یا جدی، نقد یا معرفی! فعلا فرقی نمی‌کند.
::
صفا و مروه دیده‌ام، گرد حرم دویده‌ام/
هیچ کجا برای من کرب‌و‌بلا نمی‌شود...

پیوندها

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

جوون‌تر که بودم نظرات وبلاگم نیاز به تایید نداشت و این رو یه‌جور آزادی بیان واسه مخاطب می‌دونستم اما حالا این‌طور نیست، مدت زیادیه که نظرات نیاز به تایید دارن و بعضی‌هاشون رو هیچ‌وقت تایید نمی‌کنم. اصلا آزادی بیان این نیست که آدم هرچی از دهنش درمیاد بگه! اینجوریاست دیگه؛ آدم که پیر میشه بعضی افکار و رفتارهاش هم تغییر می‌کنه!! از این گذشته نظرات خصوصی هم واسه خودش موضوع قابل بحثیه! مهم‌ترین‌شون انتقادهاییه که اگر عمومی هم باشه تاییدشون میکنم ولی خب تعدادشون نسبت به بقیه کمه...

انتقاد با لحن مؤدبانه خیلی تاثیرگذار و قابل قبوله. برداشتم اینه که مخاطب از سر لطفی که بهم داره، وقت میذاره و انتقادشو بیان می‌کنه و این برام خوشاینده... مثلا این نظر رو بخونید...

نظر شما چیه؟

::

نظر خضوصی

::

+ ولی خداییش من کجا خودم رو از نظر دینی برتر دونستم؟! روسیاهم و اعتراف میکنم...

بی تعارف

فراخوان چیدن هفت سین از اسماء و القاب مادر هستی صدیقه کبری سلام الله علیها

::

هفت سین فاطمی

::

+ توی مسیر راهیان نور هستیم، با گوشی دارم پست میذارم، خوبی بدی ببخشید دیگه... در صورت امکان منتشر کنید تا سفر‌ه های بیشتری متبرک به نام حضرت مادر چیده بشه ان شاءالله... 

::

هفت سین فاطمی 2

بی تعارف

از بیانات امام خامنه‌ای در دیدار اعضای مجلس خبرگان رهبری، 2 مهر 88 :

قطعاً این بلواهای بعد از انتخابات، به نظر آدمهای خبره و آگاه، برنامه‌‌ریزی شده بود. یعنی انسان با هر کسی از انسانهای فهیم که با مسائل کشور و با مسائل جهانی آشنا هستند، در میان میگذارد، میفهمد. پریروز من به ایشان(1) همین را عرض کردم؛ گفتم اینها برنامه‌‌ریزی شده بود. ایشان گفتند: قطعاً. یعنی همه این را میفهمند که این کار برنامه‌‌ریزی شده بوده و این یک کار دفعی نبود که بخواهیم بگوئیم یک چیزی پیش آمده. مثلاً دفعتاً کسی بلند شد حرفی زد؛ نه، این کار برنامه‌‌ریزی شده بود؛ از یک مرکزی هدایت میشد. خوب، شکست خوردند دیگر؛ ان‌‌شاءالله این شکست‌‌شان ادامه هم پیدا خواهد کرد. منتها دائم دارند توطئه میکنند.

این را هم عرض بکنیم؛ بعضیها در فضای فتنه، این جمله‌‌ی «کن فی الفتنة کابن اللّبون لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب» (2) را بد میفهمند و خیال میکنند معنایش این است که وقتی فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بکش کنار! اصلاً در این جمله این نیست که: «بکش کنار». این معنایش این است که به هیچ وجه فتنه‌‌گر نتواند از تو استفاده کند؛ از هیچ راه. «لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب»؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب باید بود.

::

حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی

::

+ کلام حضرت آقا گویاست فقط یخورده نیاز به دقت و تامل بیشتر داره...

(1) حجةالاسلام هاشمی رفسنجانی

(2) درفتنه‌ها چونان شتر دوساله باش، نه پشتی دارد که سواری دهد و نه پستانی که او را بدوشند - نهج البلاغه، حکمت ۱

بی تعارف

پیکر شهید را آوردند و تحویلمان دادند... گذاشتیم توی قبر. دل کندن سخت بود. سرم را پایین آوردم نزدیک استخوان‌ها و کفن شهید، خواستم چیزی بگویم اما به ذهنم نرسید... زمزمه‌ای شنیدم. گوشم را نزدیک کردم. استخوان‌های شهید مرا صدا می‌زدند:

« إسمع! إفهم! یا مجتبی بن اسحق!!... » (1)

::

شهید گمنام! سلام...

::

+ متن، انتزاعی است!

+ عکس از برادر عزیز سامان رمضان‌پور، تدفین شهدای گمنام؛ امروز 13 اسفند 93 همزمان با سال‌روز شهادت حضرت مادر سلام الله علیها. دانشگاه بنت الهدی صدر رشت

(1) برای مطالعه تلقین میّت به مفاتیح الجنان سر بزنید!

بی تعارف

سوغات تو از آسمان بوی بهشت بود.

کسی اگر هوای بهشت در سرش باشد

باید از کنار خانه‌ی تو عبور کند

که گِل‌های روی دیوار خانه‌ات

بوی گُل‌های بهشتی را می‌دهد.

درِ خانه‎ی تو چوبین بود و کوچک

اما کسی اگر چشمی به غیب وا کند

می‌بیند که این درِ کوچک

دروازه‌ی بهشت است

و تمام عالم اگر بخواهند

به یک باره از آن وارد بهشت شوند

جا برای کسی تنگ نمی‌شود.

و من هنوز مانده‌ام و یک سؤال بی‌پاسخ:

«چرا مردم مدینه درِ بهشت را به آتش کشیدند؟ یا زهرا!» (1)

::

دروازه بهشت

روی عکس کلیک کنید...

::

+ فاطمیه را قدر بدانیم، همچنین قدر اشک‌های‌مان را... سفر عمره‌ام را مدیون فاطمیه‌ام.

+ عکس مربوط به مسجدالنبی صلّ الله علیه و آله است و دری که معروف به در خانه حضرت زهرا سلام الله علیهاست؛ دری که به سمت کوچه باز می‌شد... شیعیان جلوی خانه ایشان نماز می‌خواندند تا صورتشان را به قدمگاه اهل کساء متبرک کنند... خردادماه 1393. 

(1) از کتاب «منبع نور بهشت، خنده‎‌ی تو فاطمه» محسن عباسی ولدی

بی تعارف

وقتی حجم کلمات آن قدر زیاد می‌شود که دیگر درون کلّه‌ام برای همه‌شان جا نیست مثل یک معتاد که بدجور خماری کشیده به دنبال فرصتی برای نوشتن می‌گردم. طبیعتا شما نمی‌توانید حس بنده را در این مثال درست درک کنید چون هیچ‌گاه معتاد نشده‌اید و من هم دقیقا نمیدانم که وقتی موادِ یک معتاد سر زمان مشخص به او نرسد، چه دردی دارد؟! اصلا نویسنده‌ای که حسِّ یک معتاد خمار را درک نکرده بی‌خود می‌کند از این مثال استفاده می‌کند! اما راستش «مشبه به» در اینجا آن رفتاری است که برخاسته از نیاز معتاد برای به دست آوردن موادش است من هم همانطور دنبال فرصت میگردم و وقتی فرصتی گیرم می‌آید آن‌قدر موضوع هست که نمی‌دانم از کدامش و از کجایش بنویسم. و دردم تازه از وقتی بدتر می‌شود که بنویسم و هنوز همان حس را داشته باشم؛ در واقع ننوشتم آنچه را که باید می‌نوشتم. پس من در تشخیص موضوع نوشتن، اشتباه کرده‌ام مثل معتادی که دنبال ذره ای تریاک است  و به او استامینوفن کدئین قالب میکنند!! طبیعتا شما نمی‌توانید درک کنید معتادی را که به تریاک نیاز دارد و استامینوفن خورده است... مادربزرگ مرحومم ماه‌ها به خوردن استامینوفن کدئین اعتیاد پیدا کرده بود و همین کافی بود که میدانست دردش با آن ساکت میشود اما من همچنان از بین موضوعاتی که ذهنم را مشغول کرده دنبال آنی میگردم که با نوشتنش دردم تسکین یابد و شما تا اینجا از خواندن این نوشته پشیمان شده‌ای که چرا وقتت را بیهوده تلف کردی و شاید فقط یک نفر بتواند از میان کلمات آشفته‌ام دردم را پیدا کند که خودش مبتلا به این درد شده و البته یک نفر دیگر؛ که آن هم کسی نیست جز معتادی که عمق این درد را درک کرده است اما حیف که پول ندارد اینترنتش را شارژ کند وگرنه حتما «چگونه درد خماری را ساکت کنم؟» را سرچ می‌کرد و این مطلب را می‌خواند و با من احساس هم‌دردی می‌کرد...

::

پ.ن:

+ بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است/ مثل شهری که به روی گسل زلزله‌هاست...

+ شاید بعدا این مطلب را حذف کنم مثل معتادی که می‌خواهد گذشته‌اش را پاک کند :|

+ این نوشته به شدت از دارا بودن جملات طولانی رنج می‌برد و نیاز به ویراستاری دارد ولی شاید ارزشش را نداشته باشد :|

بی تعارف